تبليغاتX
جوانان
تجربه کنید
این کتاب آسمانی را بخوان . بقول حافظ بزرگ :عشقت رسد بفریاد گر تو بسان حافظ /قرآن زبر بخوانی با چهارده روایت

می دانستی کلمه ی یوم به معنای روز در قرآن ۳۶۵ مرتبه  تکرار شده نه بیشتر نه کمتر !

کلمه ی لیل به معنای  شب  ۳۶۵ بار نه بیشتر نه کمتر ! و کلمه ی  شهر به معنای ماه  ۱۲  بار  فقط ۱۲ بار تکرار شده ! به نظر شما اینها می تواند اتفاق باشد ؟

جالب است بدانیم کلمه ی ( رجا و نسا ) به معنی زن و مرد به تعداد یکسان تکرار شده است.

خداوند در قرآن می فرماید : ما این کتاب را از دستبرد محافظت  می کنیم .  چطور؟ بسیاری از دانشمندا ن ومحققین در قرآن به رمز آن رسیده اند و آن این ا ست :

 بسم الله الرحمان الرحیم  شامل ۱۹ حرف می باشد وکل قرآن از تعداد آیات وکلمات ٫ حتی نقطه های قرآن مضربی از عدد  ۱۹  می باشد .به همین جهت اگر یک حرف ٫نقطه  یا آیه به قرآن اضافه یا کم شود مضرب ۱۹ بهم می خورد . طبق آنالیز های کامپیوتری این مضرب هنوز بر قرار است .

برقرار باشید دوستان. 

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 21:9  توسط دکتر م . خادملو  | 

او رفت وخواست مشتی خاک بردارد. خاک گفت:ای اسرافیل چه میکنی؟گفت:ترا به نزد خداوند میبرم که از تو خلیفه ای بیآفریند.خاک سوگند داد که به عزت ذوالجلال مرامبر که من طاقت نزدیک شدن به خدا را ندارم.اسرافیل وقتی ذکر سوگند شنید به حضرت باز گشت.گفت:خداوندا تو داناتری خاک تن در نمی دهد.میکائیل را فرمود تو برو.اونیز با سوگند برگشت.جبرئیل نیز به همین صورت باز گشت.حق تعالی عزرائیل راخطاب کرد:تو برو اگر به رغبت نیاید با اجبار بگیر وبیا.رفت وخاک را آورد .خاک ذلیل به عزت رسید وخداوند کالبدی ساخت بادستکاری قدرت خویش .فرشتگان سخت بیمناک شدند .گفتند:خداوندا اگر عبادت واطاعت است ماکه کوتاهی نداشتیم همه ی کارمان عبادت وا طاعت توست.واگرنه حیوانات هم در کار خور و خواب وخشم وشهوتند پس این چه موجود چه کاره خواهد بود؟حضرت حق تعالی فرمود:من آدمی خلق میکنم تا توانایی سنگینی حمل بار عشق مرا داشته باشد وعاشق شود آنگاه او اشرف مخلوقاتمان خواهد شد وهیچ خزانه لایق گنج ما نیست الا حضرت ما ودل آدم.همه ی خلق ما باید به او سجده کنند.فرشتگان بسیار پریشان شدند ونزد ابلیس که حارث نام داشت رفتند که چه نشسته ای ؟خداوندخلیفه ای خلق میکند وماباید همگی به او سجده کنیم.هرچه دراو نگاه میکنیم نمی فهمیم این چه مجموعه ای است؟ابلیس پر نیرنگ گرد آدم چرخید وچپ چپ به او نگاه میکرد دهان آدم را باز دید گفت:صبرکنید برای مشکلمان راهی پیدا کردم داخل این سوراخ می شوم ببینم چه خبر است.وقتی ابلیس وارد کالبد آدم شد نهاد اورا دنیای کوچکی یافت از هرچه درعالم بزرگ یافت میشد مثلا سر مانند آسمان هفت طبقه که هفت قوای بشری در آن .تن مانند زمین موها چون درختان وگیاهان و رگها به مثال جوی های روان واستخوانها به مثال کوها...............ودر هرجای قالب آدم هرچیزی دید شناخت وقتی به دل رسید آنرا مثل قصر ی دید که حصاری محکم دارد هرچه کوشید نتوانست راهی برای ورود پیدا کند.با خودگفت:هرچه دیدم آسان بود کار مشکل اینجاست اگر آفتی باشد ازاینجاست واگر حق تعالی بااین قالب سروکاری دارد یا چیزی در آن بگذارد فقط دراینجاست.آنگاه با هزار اندیشه ی ناامید از در دل بازگشت.................باقی در پیام بعدی 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 20:54  توسط دکتر م . خادملو  | 


شمیم خوش بهشت از كنار آن بركه، یعنی غدیر عرشیان و بهشتیان، جان ها را می نوازد، این چه بوی خوشی است كه حتی پس از عبور قرن ها هنوز فضای جان مشتاقان را می نوازد؟ واقعه غدیر حادثه اى تاریخى نیست كه در كنار دیگر وقایع بدان نگریسته شود. غدیر تنها نام یك سرزمین نیست. یك تفكر است، نشانه و رمزى است كه از تداوم خط نبوّت حكایت مى كند. غدیر نقطه تلاقى كاروان رسالت با طلایه داران امامت است. آرى غدیر یك سرزمین نیست، چشمه اى است ابدی كه تا پایان هستى مى جوشد، كوثرى است كه فنا نمی پذیرد، افقى است بى كرانه و خورشیدى است عالمتاب ...

و تو ای مهربان مولای کریم ای امیرالمومنین (ع) که پایمردانه بر کائنات ایستادی و زمین و زمان همچون رشته آویخته از سر انگشت تو بود ! با کدامین زبان و احساس ترا روایت کنیم و شرح دل را بازگو نمائیم و ترا با کدامین زبان بسرائیم که جهان آفرینش نغمه وصف ترا میسرایند ؟

ای وارث غدیر و ای صاحب دست بیعت علوی، ای مالک ملک حیدری، ای والی سرزمین صفدری و ای مهر سپهر سروری، ای نوری که از تجلی گاه اراده الهی و نام خدا بر تو نازل گردید، ای شیر بیشه روز و عارف شب، ای بزرگتر از زمان که جامه تاریخ تا هزاران سال دیگر بر اندام نیرومند و مردانه ات نمی گنجد.

ای یگانه دادگری که قرآن را طراز عدالت خود قرار دادی، ای تنها با عظمت که تنهائیت زائیده کینه توزی های دشمنان و نادانی دوستانت بود. ای نمایانگر ذلت در برابر خدا و عزت در برابر دشمن، ای نمونه و اسطوره تضاد علوی، ای مرتضی علی (ع).

میدانی آنگاه که طوفان سیاه و شوم ذلت و مکر و نیرنگ حیله گران آل ابوسفیان بر مردم زبون و نگون بخت چیره گشت و سلطنت را جانشین امامت نمودند و دشمنان و خائنین به پیامبر و اسلام محمدی به دعوت و پیام الهی خداوند کفر ورزیدند و ندای رسول گرامی اسلام که درود خداوند بر او باد در پیام غدیر را نادیده گرفتند و حکومت بر حق ترا غصب نمودند ظلمت و تاریکی از قلب سیاه و آلوده به گناه جانشینان غاصب تو عیان گشت ؟

یا علی (ع) تو نور وحی و رسالت را بچشم خود دیدی و بوی خوش نبوت بمشامت رسید و بهنگام نزول وحی بر رسول خدا (ص) ناله دردناک شیطان را شنیدی و یگانه و تنها برای یاری اسلام قامت مردانه ات را برافراشتی و شیطان صفتان گمراه و مشرکین راه حق را چه خوش سیاست نمودی ؟

یا مرتضی علی (ع) ای ابرمردی که در تمامی پهن دشت آفرینش یگانه گوهر وجود جلوه ذات خدائی، ای در جمال پاک و مقدس تو نور انبیاء و عدالت قرآن و مهر و عشق الهی، ای چهره تمام نمای ذات حق،
ای رهبر مردان صفا و آئینه پاک خدا، ای شاهراه طریقت و عرفان و سلوک و صفا و ای حقیقت نامتناهی عالم وجود، چگونه لب به ستایش و ثنایت گشائیم ؟

زبان ما قادر به تجلیل شکوه کردگاری روح پرعظمت تو نیست. چگونه صبر بر انگیزه های کفرآمیز سفلگان و بت پرستان نمائیم و خوب آگاهیم که در غدیر وحی خداوند به نام تو آراسته شد و اسلام محمدی (ص) به آن استوار. غدیر تو تفسیر بدر واحد و شان نزول صفین و نهروان است زیرا بدر عدالت میخواست و خیبر در تماشای صداقت و شهامت تو بود و همانگونه که غدیر روز پیمان و عهد و روز عدالت و رهبری و امامت تو است ما شیعیانت نیز پیمان غدیر و عهد رسول گرامی اسلام (ص) را لبیک گفته و جانشینی بر حق ترا که وحی الهی و کلام قرآن کریم است را ارج می نهیم.

 

و اینك وارث غدیر، صاحب دست بیعت علوی، مالك ملك حیدری، والی سرزمین صفدری، مهر سپهر سروری، حجة بن الحسن العسكری در كنار غدیر روزگاران ایستاده است و از سر شوق و افتخار بر دستان مباركش بوسه می زنیم و بر بیعت با او دل نازنین صدیقه كبری، فاطمه زهرا علیها السلام را شادمان می سازیم.

بیعت با امامی ‌که چشمه‌های حکمت و دانش از ستیغ کوهساران شخصیت والایش ریزان و قادر است سعادت دو جهان را برای همگان به ارمغان آورد، او که به راه‌های آسمان از راه‌های زمین آشناتر بود، او که از شمیم روح پرور وحی محمدی صلی الله علیه و آله بهره‌مند شده و از کودکی در آغوش پر مهر نبوت پرورش یافته بود، او که عادل‌ترین داوران و شجاع‌ترین دلاوران، امیرمؤمنان و پناهگاه ستم دیدگان و دردمندان بود.


خجسته عید سعید غدیــرخم، بر دلدادگان آستان هدایت و شیعیان رهرو سعادت
تبریـك و تهنـیت بـاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 16:45  توسط دکتر م . خادملو  | 

 

 

 

بهلول و شيخ جنيد بغداد

آورده‌اند که شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او….
شيخ احوال بهلول را پرسيد.
گفتند او مردي ديوانه است.
گفت او را طلب کنيد که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرايي يافتند.
شيخ پيش او رفت و سلام کرد.
بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه کسي هستي؟ عرض کرد منم شيخ جنيد بغدادي.
فرمود تويي شيخ بغداد که مردم را ارشاد مي‌کني؟ عرض کرد آري..
بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟
عرض کرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه کوچک برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌کنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه که مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم..
بهلول برخاست و فرمود تو مي‌خواهي که مرشد خلق باشي در صورتي که هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت.
مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد.
بهلول پرسيد چه کسي هستي؟
جواب داد شيخ بغدادي که طعام خوردن خود را نمي‌داند.
بهلول فرمود: آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟
عرض کرد آري…
سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌کنم و چندان سخن نمي‌گويم که مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بيان کرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني..
پس برخاست و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او کار است، شما نمي‌دانيد.
باز به دنبال او رفت تا به او رسيد.
بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي‌داني،
آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟
عرض کرد آري… چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم،
 پس آنچه آداب خوابيدن که از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان کرد.
بهلول گفت فهميدم که آداب خوابيدن را هم نمي‌داني.
خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز.
بهلول گفت: چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.
بدانکه اينها که تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است

که لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريکي دل شود.

جنيد گفت: جزاک الله خيراً! و ادامه داد:

در سخن گفتن بايد دل پاک باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگويي آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشي بهتر و نيکوتر باشد.

و در خواب کردن اين‌ها که گفتي همه فرع است؛ اصل اين است که در وقت خوابيدن در دل تو بغض و کينه و حسد بشري نباشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 16:24  توسط دکتر م . خادملو  | 

·       ( زن بابااااااااااااااااااااااااااااااااااا  )                                                                                      شاید در کنار شما در همسایگی تان در بین دوستان وآشنایان زن بابا زندگی می کندکه از مادر واقعی مهربان تر و دل سوز تر باشد.ومصدا قی راستین از رفیق بی کلک مادر. در مقابل باز هم بسیاری از شما در بعضی جاها شنیده یا دیده اید  زن بابایی را که متاسفانه تداعی بخش ماجراها یی که دل را آزار می دهد و روح را درگردابی از خشم فرومی برد از آنجا که درقصه ی آفرینش انسان ها برای محبت و عشق ورزیدن  خلق شده اند امید واریم هر روز کم تر ازدیروز شاهد غمنامه هایی چنین دلخراش باشیم باید روزی فرا برسد که  خورشید شادمان از شرق طلوع وشادمان در غرب غروب کندوراویان از عطوفت و بزرگواری زن باباها حکایت کنند .

مانند همیشه روزی از روز ها  آفتاب طلوع کرده بود و زندگی چهره ی زیبایی داشت . آسمان آبی خود نمایی می کرد گل ها می خندیدند اما محمود کوچولو ناراحت بود هیچ کس نمی دانست او از چه چیزی رنج می برد . محمود شش ساله بود او از چه چیزی در دنیا ی کودکانه ی خود رنج می برد؟ به چه می اندیشد؟ تنها غرق در افکار  خود  گوشه ای از حیاط خانه شان نشسته بود زانوهایش را بغل کرده بود خیره و ساکت به رو به رو چشم دوخته بود.

صدایی فریاد میزد:

محمود- محمود- کجایی کره خر!باز کدام گوری رفتی؟ جواب بده پسره ی احمق. صدا ساکت شد محمود از ترس به خود لرزید.

یک سال پیش پدرش با زنی عروسی کردکه او را به عنوان مادربه او معرفی کرده بودند.ربابه زن خوش بر و رویی بودسر و زبان خوبی هم داشت می توانست به خوبی دیگران راجذب رفتارش کنداما محمود از ربابه متنفر بود ودلش برای مادرش تنگ شده بود.او مادرش را دو سال پیش در یک تصادف از دست داده بود.

قبل از این که صدای زن بابادوباره بلند شودبا شتاب خود را به او رساندوگفت: بعله زن بابا؟

_ کجا بودی ؟ می دونی تاکی تا حالا دارم صدات می کنم.نمی تونی راحت زندگی کنی؟

ببخشید زن بابا نشنیدم.

مگه بهت نگفتم به من نگو زن بابا تو حق نداری منو زن بابا صدا کنی چند دفعه باید بهت بگم احمق بیشعور تو باید به من بگی ربابه خانم و در حالی که از خشم فریاد می زد ادامه داد:

مگه یک حرف و چند دفعه میزنن؟ بچه ی نفهم چرا نمی خوای آدم شی.بعد دستش را بلند کرد و یک سیلی محکم به صورت محمود زدکه صدای اش تمام فضای اتاق را پر کردو گفت:از جلوی چشمم دور شو نمی خوام قیافه ی نحست را ببینم.

ساعت یک و نیم بعدازظهرربابه خانم محمود رااززیرزمین بیرون آوردوگفت :بیا برو غذایت را کوفت کن .

در آشپزخانه کنار اجاق گاز بشقابی از غذاولیوانی آب گذاشت محمود که سخت گرسنه بود فورا مشغول خوردن شد.ربابه کتری پراز آب جوش را ازروی اجاق گاز برداشت ،به آرامی بالای سر محمود ایستاد وبالبخندی موذیانه کتری را کج کرد .آب جوش روی پاهای لخت ولاغر محمود می ریخت .محمود فریادی دلخراش بر آورد ودرحالی که از سوزش به خود می پیچید نگاهی به نامادریش انداخت کهباچشمان از حدقه در امده می خندید صدای خنده های ربابه چنان وحشتناک بود که با جنون فاصله ای نداشت .

ربابه به او گفت:خفه شو ننه سگ ،صدات راببر گربه کوره من که عمدا این کارو نکردم از دستم سر خورد .پاشو برو پاهاتو باآبسرد بشور تا دردش خوب بشه .آهای خنگ خر  ببین چی میگم اگه یک کلمه حرفی به بابات بزنی سرت را میبرم ،فهمیدی؟یادت باشه بهت چی گفتم .اگه بخوای زبون درازی کنی وای به حالت .

ساعت سه ونیم بعدازظهراحمدآقاپدرمحمودبه خانه آمد.محمودوقتی پدرش رادیدسراسیمه خودرادرآغوشش انداخت وبنای گریه را گذاشت ووقتی پدرش باگریه های اوکه یک لحظه هم قطع نمی شدوناله های جگرخراشش روبرو شد ،پرسید :چی شده پسرم چرا گریه می کنی؟چی شده دلبندم ،نفسم ،عشقم،کوچولوی بابا،عصای پیری بابا...........

باشنیدن هریک ازاین نوازشهای پدرانه خنجربه دل ربابه می رفت اما سکوت کرده بود .

محمود که از لحن صمیمانه وپدرانه ی احمدآقا سخت دلگرم شده بود معصومانه گفت:بابا-بابا جون –ببین ببین –پاهام پاهامو ببین –سوختم –پاهام می سوزه –سوخته بابا –می سوزه بابا-.وباززدزیرگریه .

احمد آقا متوجه ی سوختگی پاهای محمود شد،با فریاد گفت :چی شده بابا؟چراسوختی؟باچی سوختی باباجون؟     

ربا ااااااب ربابه بیا ببینم –کجایی؟بگو ببینم چی شده ؟این بچه .....رباب

رباب نشان می داد از آنها دور است وصدای آنهارانمیشنود ظاهرا باعجله به طرف آنها رفت .وقتی جلوی احمدآقارسید قلبش ازترس می لرزید .وقتی محمودرادرآغوش پدر دید دوباره لرزید اما فورا خودش راجمع وجور کرد وگفت:سلام خسته نباشی –چی شده احمد؟ محمود جان چی شده مامان ؟چرا گریه میکنی؟چه خبر شده ؟

احمد آقاکه بسیار مضطرب و عصبانی بود ،بافریاد پرسید :ازمن می پرسی؟بگو ببینم این بچه چراسوخته؟

-وااحمد آقا مگه خودش نگفته ؟اونقدر که شیطونی می کنه ،غذایش را کشیدم هی بهونه گرفت واینور اونور پریدتاخوردبه کتری آب جوش ،با آب جوش پاهاش سوخت .چه بلایی سرم اومد مگه واستاد دوادرمونش کنم هی می دوید به زور گرفتمش آب خنک زدم ،باخمیردندون روش را پوشوندم دردش کم بشه پاکش کرد. دست تنها ،جایی را بلد نیستم ،منتظر موندم بیایی ببریمش دکتری ،درمانگاهی،جایی .چنددقیقه قبل هم ازش پرسیدم گفت :خوبم.درد ندارم .حالاچرارسوایی میکنه ؟وبعد نگاه غضب به چشمان محمود دوخت ومحمودهم باوجودبچگی معنای آن نگاه را خوب فهمید.

احمد آقا هنوز قانع نشده بود ومنتظر جواب  به محمود و ربابه نگاه میکرد .محمود خواست همه ی حقایق را بگوید اما یاد تهدید های نامادریش افتاد وآنهارادرگلوی خود بلعید ودرجواب نگاه پدر کودکانه گفت: آره بابا زن بابا راست میگه تقصیر خودم بود اون حق داره .خیلی اذیتش کردم ولی الان دارم از درد میمیرم .

چشمان احمد ازاشک خیس شده بود اما هرطوربود جلوی خودش را گرفت وباعجله محمودراسواربراتومبیلش کرد وبه سوی بیمارستان حرکت نمود.

وقتی ازبیمارستان برگشتند به ربابه گفت:ازاینکه سرت داد زدم ببخشیددست خودم نبودیکهو خیالاتی شدم زد به سرم مبادا..........خودت بهتر میدونی بعداز مرگ مژده مادرمحمود این بچه خیلی ضربه خورده اگه بی تابی میکنه تحملش کن میدونم مواظبشی اما یخورده بیشتر توجه کن پسربچه است وشیطون ازدیوار راست بالا میره من برات جبران میکنم .

ربابه قیافه ی حق بجانبی گرفت وگفت:تو خودت بهتر می دونی من چقدر به محمود رادوست دارم وهرروز نسبت به دیروز دل بستگی ام به او بیشتر میشه .اون طفل بی تقصیر ...............بعد میزنه زیر گریه .بخدااحمد جان هرکارازدستم بربیادبراش میکنم .مطمئن باش نمی گذارم جای خالی مادر را حس کنه .آخ احمد احمد نمیدونی چقدر دلم براش میسوزه ..........همینطور شیون میزد و ناله میکرد .

احمد آقا که خیلی تحت تاثیر قرارگرفته بود سپاس گذاری بلند بالایی کرد ورفت پی زندگیش .

روزهاوروزهاگذشت پای محمود رو به بهبودی میرفت وفکرهای شیطانی ربابه هم کنار هم جمع میشد وشکل میگرفت .ربابه تصمیمش را گرفت حدود شش ماه بعد ازماجرای سوختن، محمود یکروز که بادوست خود امید درکوچه بازی میکرد به او گفت: آخ دیرم شد من باید برم .

امیدگفت:کجا؟توکه تازه اومدی چی چی میگی دیر شده ؟

امامحمودبدون دادن جواب بطرف خانه براه افتاده بود وامیدکه ازحرفای او چیزی سردرنیاورده بود آرام بدنبالش براه افتاد .خانه ی امید به خانه ی محمودنزدیک بودومیشد ازآنجا اتاق محمودرادید.امیدازدردورنج دوستش بی خبر بود .هیچ کس نمیدانست ربابه خانم نامادریش بااوچه قراری داشت .گفته بوددیگرتراداغ نمی کنم ،کتکت نمیزنم وبه پدرت شکایتت را نمیکنم .اما هرروز سرساعت معینی باهم وعده ای خواهیم داشت .مثل آنروز که محمودازبازی دست کشید و خود را به سرقرار رساند .

زن بابا –زن بابا –ترا خدا نکن من از این کرمها میترسم .

- خفه شو نکبت –دلت داغ می خواد ها ؟

- نه نه –چشم –چشم .......

چهارکرم در دستهای ربابه بود که آنها رادوتادوتا با اندکی فاصله در سوراخهای بینی محمود کرد .بعداورابه حمام برد .آب سرد ، آب سردسرد روی سرمحمود .......

محمود ناله میکرد ،:آخ آخ زن بابا زن بابا سردمه  دارم یخ میزنم بسته دیگه کرمها رفتند بالا دیگه تودماغم نیستند.آخ سرم آخ سرم .وصدای گریه ی محمود در چهاردیواری وسیع خانه طنین می انداخت.

روزهاازپی هم با سرعت میگذشت .هرروز برای محمودمثل روز قبل دردناک

وپرازترس بود .راه بجایی نداشت ترس از زن بابا اورا درمقابل هرسختی به سکوت وامیداشت تااینکه یکی ازآنروزها یک روز صبح احمد آقا آماده میشد تابرای کارروزانه ازخانه خارج شود .محمود جلوی پدر آمدوگفت:باباجون –باباجون تروخداامروزاداره نرو !.......امروز پیشم بمون .........تراخدا بابا جونم من دارم می میرم ترو خدا ............وزارزار گریه میکرد.

احمد آقا گفت:چرابابامگه چی شده ؟ چرانرم اداره ؟ من باید برم کار کنم پول در آرم برات همه چی بخرم توکه داری مرد میشی می فهمی زندگی خرج داره یعنی چی؟!

-        باباتروخدا امروز سرم داره از درد می ترکه !پیشم بمون بذار خوب شم

-        گل پسرم یک کمی استراحت کنه خوب میشه منم میرم اداره وقتی دارم میام یک اسباب بازی خوشگل برات میارم .ماشین پلیس دوست داری ؟محمود ناله میکرد ودرمیان هق هق گریه وتمنایش احمدراهی اداره شد .اما صدای ناله والتماس محمود یک لحظه درگوشش ساکت نمیشد .وکلمات ملتمسانه ی محمودمدام در گوشش زنگ می زد .وقتی به محل کارش رسید دلشوره اش بیشتر شد .نیرویی درونی هراسانش میکرد .نمی توانست بماند مرخصی گرفت وبه منزل بازگشت.وقتی رسید در را آهسته باز کرد وواردشد .سکوت آزار دهنده ای حکمفرما بود که بر تشویش درونی اش می افزود .صدای محمود،کلمات معصومانه اش برشانه هایش سنگینی میکرد .زجرش میداد .واردشد ،اتاقهاراگشت .همه جا خالی بود .لحظاتی ایستادوهمه جاراازنظرگذراند.صدای سرفه ی ضعیفی ازحمام به گوشش رسید آرام آرام به آنجا رفت وپشت در ایستاد گوش تیزکرد ،صدای محمود را شناخت .

-        زن بابا – زن بابا جون ببخشید ربابه خانم ترو خدا امروز دوتا باشه ترا خدا –تراخدا وزار وزار زد زیر گریه .چهار ستون بدن احمد آقا لرزید.منگ و ناتوان شده بود وخود را ضعیف وبی محتوا احساس میکرد .داشت میمرد که ناگهان بخود جرات دادوباشتاب دررابازکرد کرمی دردستهای ربابه که تانیمه بداخل بینی محمودرفته بود .سرش گیج شد چشمانش سیاهی رفت وعرقی سر بربدنش نشست.گویی جریان خون در صورت وچشمانش متوقف شده بود .ازته دل فریادزد.ای پست فطرت-کثافت -................... ودرشرایطی که ربابه هیچ تلاشی برای رهایی خود از دست او نمیکرد کشان کشان اورابه آشپزخانه برد کارد بزرگی برداشت و بافریادهای جگرخراش باضرباتی دست ربابه راقطع کرد .فغان ربابه جانخراش بود اما احمد پی در پی ضربات متوالی کارد رابر سینه و شکم او میزد .سپس به طرف محمود که داخل حمام ازفشاردردوگریه تقریبا بی هوش شده بود رفت .اورادرآغوش کشید و راهی بیمارستان شد .

محمود روی شانه های بابا افتاده بود .گرمای شانه ی پدر لذت بخش بود .دردورنج دیدن آن صحنه احمد آقاراازپا انداخته بود پسرش رامیبوسیدوگریه میکرد.

محمود به سختی دهان بازکرد و باهق هق گریه گفت:بابا بابا جونم .

احمد پسرش را در آغوش فشارداد وگفت : جان بابا بابا بمیره برات چی شده ؟ربابه باهات چکار کرد بابا ؟بهم بگو بابا .از چیزی نترس من دیگه تنهات نمی زارم .بگو بابا جون .

محمود گفت:زن بابا هرروز چهار کرم رو میکرد تو دماغم بعدش منو میبرد زیرآب سرد سرد وقتی از سرما میلرزیدم کرما ازدماغم بالا میرفتن – میرفتن تو سرم .من دردم میامد بابا اما فقط گریه میکردم .زن بابا گفته بود اگه هر روز بی حرکت وایستی کارمو بکنم دیگه کتکت نمیزنم واجازه میدم بری کوچه بابچه ها بازی کنی .................

احمد توان شنیدن نداشت .اشکهای داغش برروی گونه های سردش غلطان بود .افتاد وقتی به خود آمد روی تخت بیمارستان بود .ازتخت بلند شد ومحمودراصدازد .به طرف راهرو دوید ..................

محمود در اتاق عمل بود .این را پرستار گفت .بعداز مدتی انتظار در اتاق عمل باز شد چندنفرسفیدپوش.احمد جلورفت یکی از آنها دستش را بر دوش احمد گذاشت و در مقابل التماسهای مداوم اوگفت: جلوی بیمارستان تصادف کردید .شمادر تصادف آسیبی ندید ولی .......

-        ولی چی ؟  دکتر پسرم زنده است دکتر؟ شمارابخدابگین که زنده است .

-         آقا آرام باشید او هم در تصادف چون توی بغلتان بود فقط دستش شکسته .من متاسفم اما از تو سرودماغش چندین کرم بیرون آوردیم .خیلی دیر شده بود .کاری نتونستیم براش بکنیم متاسفم .

احمد محکم به سرخود کوبید وبه طرف اتاق عمل دوید هیچ کس هم جلویش را نگرفت .ایستاد ونگاه کرد سپس به طرف تختی که با پارچه ی سفیدی پوشانده شده بود رفت آرام پارچه را کنار زد وقد وبالای محمود کوچولویش را نظاره کرد دید چشمانش رابسته وبخوابی عمیق فرو رفته است .لرزید ،سخت لرزید .زانوانش تا شد ،افتاد  وتجسم کرد که کودک شش ساله اش چه کشیده است.             پایان    

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 22:11  توسط دکتر م . خادملو  | 

سلام سلام سلام دوستان خوبم آمدم تا دوباره با هم شروع کنیم نظرات دلگرم کننده ی شما انگشتانم را به نوشتن ترغیب میکند .بگذارید با یک نگاه درست به زندگی شروع کنیم پس سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش بنگریم.جسم را به سلامتی اش نه به چاق و لاغریش /دل را به پاکی اش نه به صاحبش /شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش /دانشمند را به علمش نه به مدرکش /مدیر را به عملکردش نه به جایگاهش /خانه را به آرامشش نه به اندازه اش /درس را به استادش نه به سختی اش /عاشق رابه صبرش نه به ادعایش /مال را به برکتش نه به مقدارش /نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش و مرد را به عقلش نه به ثروتش بنگریم . 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 21:47  توسط دکتر م . خادملو  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 20:11  توسط دکتر م . خادملو  | 

تنها سوره ی (قلم )با نون آغاز می شود .این سوره ۱۳۳  "ن" دارد که به ۱۹ قابل تقسیم ست .

در سوره ی طه تعداد  حروف "ط"و "ه" ۳۴۴  است که بر عدد ۱۹ قابل تقسیم است .

در سوره ی (یس) حروف "ی" و"س" ۲۸۵ بار است که بر عدد ۱۹ قابل تقسیم است .

در سوره ی  (قاف )حرف "ق" ۵۷ بار  است که بر عدد ۱۹ قابل تقسیم است.

خدایا بزرگی سزاوار توست پس چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی وما رستگار .

کلمه ی " حیوة "ومشتقات آن  ۱۴۵  بار و کلمه ی موت یا مرگ هم با مشتقاتش  ۱۴۵ بار تکرار شده .

کلمه ی  "دنیا " و "آخرت " هر کدام در قرآن ۱۱۵ بار تکرار شده .

کلمه ی "ملایکه " ۸۸ بار وکلمه ی " شیاطین " ۸۸ بار تکرار شده .

کلمه ی  " حر" به معنای گرما  ۴۰ بار  و " برد " به معنای سرما  هم  ۴۰ بار تکرار شده .

کلمه ی "مصایب " ۷۵ بار و کلمه ی " شکر " ۷۵ بار تکرار شده .

کلمه ی  "زکات " ۳۲ بار و "برکات " ۳۲ بار تکرار شده است .

گر بر تن من زبان شود هر مویی      یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 22:10  توسط دکتر م . خادملو  | 

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن و تنها دلیلت این باشه که ما احتیاج مالی نداریم؛

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب افراد خانواده ات بهتر باشه؛

فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو فکر می کنی که حتی دور و بر خط فقر هم نیستی؛

فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛

فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛

فقر اینه که سفرهای خارج از کشورت خلاصه بشه به رفتن به خونه فک و فامیلهای ساکن در اونور آب؛

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، اما وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش نظر داشته باشی؛

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛

فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛

فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛

فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛

فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و خودت رو ملزم به رعایت قوانین رانندگی ندونی؛

فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛

فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛

فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و علاقه مندیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛

فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛

فقر اینه که دم دکه روزنامه فروشی بایستی و همونطور سر پا صفحه اول همه روزنامه ها رو بخونی و بعد یک نخ سیگار بخری و راهتو بگیری و بری؛

فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛

و بقولی؛ فقـــر بزرگترین آلاینده است، آلاینده ای که تنها با دریافت حقوق ناچیز آخر هر ماه آلودگی و اثرات مخرب آن از بین نمی رود !


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 21:26  توسط دکتر م . خادملو  | 


میخواهم بگویم؛ فقر همه جا سر میكشد ...

فقر ، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست ...

فقر ، حتی گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میكند ...

فقر ، چیزی را "نداشتن" است ؛ ولی آن چیز پول نیست ؛ طلا و غذا هم نیست ...

فقر ، ذهن ها را مبتلا میكند ...

فقر ، اعجوبه ایست که بشكه های نفت در عربستان را تا ته سر میكشد ...

فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفته ی یك كتابفروشی می نشیند ...

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند ...

فقر ، كتیبه ی سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند ...

فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود ...

فقر ، همه جا سر میكشد ...

فقر ، شب را "بی غذا" سر كردن نیست ...

فقر ، روز را "بی اندیشه" سر كردن است ...
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 21:13  توسط دکتر م . خادملو  |